X
تبلیغات
اسرار زندگی خودم

اسرار زندگی خودم



ز ساختار دنیا اطلاعی ندارم


ولی ...

من هم دوست داشتم دنیای کسی باشم . !



تاريخ سه شنبه 2 اردیبهشت1393سـاعت 10:38 بعد از ظهر نويسنده دریا جونی♦

امروز هم مثل همه غروب های غم انگیز ،

دلم هوای تو را کرده است . بی قرار و منتظر

به تپش های درونم گوش سپرده ام . چشم هایم

به دنبال تو می گردند.

بیا که دلم تنگ است و آنچه از آسمان شهر می بارد سنگ است.

تاريخ چهارشنبه 2 بهمن1392سـاعت 11:41 بعد از ظهر نويسنده دریا جونی♦


 خــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدایــــــــــــــــــــــــــــــــا!!!!!!!!

خـــــــــــــــــــــیـــــــــــــــــــــــلــــــــی خـــــــــــــــستم



تاريخ جمعه 27 دی1392سـاعت 12:19 بعد از ظهر نويسنده دریا جونی♦


گُفتـﮧ بودَم که اَگَر بوسـﮧ دَهـے تُوبـﮧ کُنَم

بَعد اَز این بوسـﮧ دگر هیچ گناهـے نَکُنم

بوسـﮧ دآدے چُو لَبَم اَز لَب تُو تآ بَرخآست

تُوبـﮧ کَردَم که دگر تُوبـﮧ ے بیجآ نَکنُم

204652-b783048ad4c0a36508fd497.jpg?async

تاريخ شنبه 7 دی1392سـاعت 6:8 قبل از ظهر نويسنده دریا جونی♦


ایـن مَـنَـم.... !

בֿخـتَـرﮮ بـآ نَـفَـس هـآﮮ بُـریـבֿه بُـریـבֿه

مَـرآ خـפּب بِـبـیـטּ.......

آפּآره בֿرکـפּچِـ؍ بُـن بَـستِ قَـلـبَـזּ نَـفَس نَفَس مـﮱ زَنَـזּ

פּاِنـتِظآرِ کَـسِـﮱ رآمـﮱ کِـشَـזּ کِـ؍ نـیـسـت حـפּصِـلـ؍ ﮮ کَـسـﮱ رآ نَـבֿآرَזּ کِـ؍ هَـسـت

گُـذَ شـتِـ؍ اﮮ בֿآرَזּ کِـ؍ حـآلَـזּ رآ مـﮱ گِیـرَבֿ

آیَـنـבֿه اﮮ ڪ؍ حـآلـﮱ بَـرآﮮ رِسـیـבֿنَـش نَـבֿآرَזּ

פּحـآلـﮱ ڪ؍ حـآلَـזּ رآبـ؍ هَـזּ مـﮱ زَنَـבֿ

آرﮮ زِنـבֿگـﮱ مَـטּ بـ؍ هَـمـیـטּ شیـریـنیـسـت.....

פּحـآلـا مَـטּ.......

تنها زیر  بـــــارآטּ مے ایستَم

میگویَند مــُـــב است ایـטּ روزهـــآ

عشـــــق بازے زیر بارآטּ

با اشڪ هاے ابـــــر ....

בل نِمے سوزانَم بَراے ابرے ڪﮧ اَز شِدت گِریــﮧ

بــﮧ هِقـــــ هـِــــق افتاده است

בلَم بَراے خُـــــوבم مے سوزَد

كه از فِشار בلتَنگــــــے

خیلی وَقت است نَفَسَـــــم بُریـבֿه بُریـבֿه و بَند است

تاريخ شنبه 7 دی1392سـاعت 6:4 قبل از ظهر نويسنده دریا جونی♦

عکس عاشقانه متحرک نوشته دار
عکس عاشقانه نوشته دار

تصویر متحرک زیباسازی وب



تاريخ شنبه 7 دی1392سـاعت 5:58 قبل از ظهر نويسنده دریا جونی♦

عکس های عاشقانه فیسبوکی



حکایت من ...

 

 حکایت کسی است که عاشق دریا بود اما قایق نداشت،

 

دلباخته سفر بود اما همسفر نداشت،

 

حکایت کسی است که زجر کشید اما ضجه نزد،

 

زخم داشت ولی ننالید،گریه کرد اما اشک نریخت،

 

حکایت من ...

 

 حکایت کسی است که پر از فریاد بود اما سکوت کرد 

 

تا همه صداها را بشنود....

 

 







تاريخ شنبه 7 دی1392سـاعت 5:55 قبل از ظهر نويسنده دریا جونی♦


زیر باران قدم زدم

صدای پای من،

با صدای چکه های باران 

یکی می شد . 

من هم با باران یکی شدم.

باریدم. 

باران بارید 

و من با ابر یکی شدم 

گریستم . 

برای خودم .

برای تو .

برای پرنده کوچکی که باران لانه اش را از او گرفت ..

برای مظلومیت همه آنهایی که خیس بودند ...

زیر باران قدم زدم . 

از خود می پرسیدم :

من و باران که با هم رفیقیم ؟!

پس از چه روست که من امشب دلگیرم ؟ 

باران صدای قدم هایم را می شست و می برد . 

و من در صدایی جدید پیچیده شدم 

صدا را نمی شناختم ؟ 

این جا کجاست ؟ 

حتی باران نیز دیگر با من سر رفاقت ندارد . 

به صدای قدم های باران گوش می کنم 

تنها 

از این طریق است که می توانم راه بازگشت را بیایم


تاريخ شنبه 7 دی1392سـاعت 5:54 قبل از ظهر نويسنده دریا جونی♦

عشق يعني انتظار...

نشسته بود روي زمين و داشت يه تيكه هايي رو از روي زمين جمع مي كرد.

بهش گفتم: كمك نمي خواي؟ گفت:نه.

گفتم: خسته مي شي بذارخوب كمكت كنم ديگه.

گفت: نه خودم جمع مي كنم.

گفتم:حالا تيكه ها چي هست؟بد جوري شكسته معلوم نيست چيه؟


نگاه معني داري كرد و گفت:قلبم. اين تيكه هاي قلب منه كه شكسته.

 خودم بايد جمعش كنم
بعدش گفت : مي دوني چيه رفيق؟آدماي اين دوره زمونه دل داري بلد نيستن.

وقتي مي خواي يه دل پاك و بي ريا رو به دستشون بسپري هنوز تو دستشون نگرفته ميندازنش زمين و

مي شكوننش......

مي خوام تيكه ها ش رو بسپرم به دست صاحب اصليش اون دل داري خوب بلده

 آخه مي دوني اون خودش گفته كه قلبهاي شكسته رو خيلي دوست داره

ميخوام بدم بهش بلكه اين قلب شكسته خوب شه.

تيكه هاي شكسته ي قلبش رو جمع كرد و يواش يواش ازم دور شد. و من توي اين فكر كه

چرا ما آدما دل داري بلد نيستيم موندم

دلم مي خواست بهش بگم خوب چرا دلت رو مي سپردي دست هر كسي؟

                              انگاري فهميد تو دلم چي گفتم. بر گشت و گفت: دلم رو به

                                  دست هر كسي نسپردم اون براي من هر كسي نبود.

                                            گفت و اين بار رفت سمت دريا..........
تاريخ شنبه 7 دی1392سـاعت 5:51 قبل از ظهر نويسنده دریا جونی♦


عکس متحرک رقص








تاريخ شنبه 7 دی1392سـاعت 5:51 قبل از ظهر نويسنده دریا جونی♦
яima