اسرار زندگی خودم



 

آرامشی میخواهم...

خلوتی میخواهم...

تو باشی و من...!

در کنار هم...

تو سکوت کنی و من گوش کنم...

و من آرام بگویم * دوستت دارم * و تو گوش کنی...

و آرام بگویی: من بیشتر...

بودنت را دوست دارم...

وقتی دست دور کمرم حلقه میکنی...

و مرا به آغوشت سفت میفشاری...

وادارم میکنی که به هیچکس فکر نکنم...

                    جز تو

جز تو اغوشم به همه ممنوع..

 

شایان گلی

 

تاريخ شنبه ۱۴ شهریور۱۳۹۴سـاعت ۲۳:۶ بعد از ظهر نويسنده دریا جونی♦

 
 
نزدیک میشوم بوی دریا می اید
 
دور که میشوم صدای باران می اید
 
بگو تکلیفم با چشمهایم چیست؟
 
لنگر بیندازم و عاشقی کنم....
 

یا چتر بردارم و دلبری کنم

 

***************

همه جا هستی …

در نوشته هایم
در خیالم
در دنیایم
تنها جایی که باید باشی و ندارمت، کنارم است

 

 

تاريخ جمعه ۱ اسفند۱۳۹۳سـاعت ۱۵:۴۸ بعد از ظهر نويسنده دریا جونی♦

 
باید کسی را پیدا کنم که دوستم داشته باشد ،

آنقدر که یکی از این شب های لعنتی آغوشش را برای من و

یک دنیا خستگیم بگشاید ؛

هیچ نگوید و هیچ نپرسد فقط مرا در آغوش بگیرد

بعد همانجا بمیرم تا نبینم روزهای آینده را …

روزی که دروغ میگوید ،

روزی که دیگر دوستم ندارد ،

روزهایی که دیگر مرا در آغوش نمی گیرد

و روزی که عاشق دیگری می شود...
تاريخ پنجشنبه ۲۰ شهریور۱۳۹۳سـاعت ۹:۳۳ قبل از ظهر نويسنده دریا جونی♦

خیلی وقت است فراموش کرده ام. . .

کدامیک را سخت تر میکشم. . .؟

رنج. . .

انتظار. . .

یا نفس را. . .

 

 
گفـــــتــ: وقتـی رفتـــــــیــ ..
 
یــــــــارتــ با دیـــــــــــگری زیــر ســــــــــــــــــایـهـ اَمـ مینـشـــــستـ
 
و بـهـ تــو میخـــــنـدیـــــــــــــد |!|

تاريخ دوشنبه ۹ تیر۱۳۹۳سـاعت ۱۴:۳۷ بعد از ظهر نويسنده دریا جونی♦

 

بهانه هایت برای رفتن چه بچه گانه بود... چه بی قراربودی زودتر بروی ازدلی که روزی بی اجازه وارد آن شده بودی! من سوگوار نبودنت نیستم... من شرمسار این همه تحملم!

 **************

کاش تو تقویم روز نامرد هم داشتیم که بشه به بعضیا تبریک گفت...

 

*********

نمـــی دانم چــــرا ؟
این روزهــــا
در جـــواب هـــرکــــه از حـــالم مـــی پرســــد
تـــا مــــی گویــــم:خوبــــــــم
چشمـــــانم
خیس مــــی شـــــود!

 

 

 اوج خوشبخـتی ست
وقتـی کسی بـاشد
که تـــــــ ـــــو را
آنگونــه دوست داشتـه باشـد
که دلت میـخواهــد

 

 

 

 

 

یــﮑﯽ ﻣﯽ ﺁﯾﺪ ؛

 

ﺩﻧﯿﺎﯾﺖ ﺭﺍ ﺧـــﺮﺍﺏ ﻣﯽ ﮐﻨﺪ ،

ﻭ ﻣﯿــــــﮕﻮﯾﺪ : ﺣﮑﻤﺖ ﺧﺪﺍﺳﺖ...

ﺩﺭﺳﺖ ﻣﯽ ﺷﻮﺩ ...!

 

تاريخ چهارشنبه ۳۱ اردیبهشت۱۳۹۳سـاعت ۱۴:۴۸ بعد از ظهر نويسنده دریا جونی♦


تنها نشسته ام...
چای مینوشم، و بغض می کنم !
هیچکس مرا به یاد نمی آورد !
این همه آدم، روی کهکشان به این بزرگی !
و من ...
حتی آرزوی یکی نبودم ...

تاريخ پنجشنبه ۱۱ اردیبهشت۱۳۹۳سـاعت ۲۳:۱۶ بعد از ظهر نويسنده دریا جونی♦

ز ساختار دنیا اطلاعی ندارم


ولی ...

من هم دوست داشتم دنیای کسی باشم . !



تاريخ سه شنبه ۲ اردیبهشت۱۳۹۳سـاعت ۲۲:۳۸ بعد از ظهر نويسنده دریا جونی♦

امروز هم مثل همه غروب های غم انگیز ،

دلم هوای تو را کرده است . بی قرار و منتظر

به تپش های درونم گوش سپرده ام . چشم هایم

به دنبال تو می گردند.

بیا که دلم تنگ است و آنچه از آسمان شهر می بارد سنگ است.

تاريخ چهارشنبه ۲ بهمن۱۳۹۲سـاعت ۲۳:۴۱ بعد از ظهر نويسنده دریا جونی♦
яima