X
تبلیغات
اسرار زندگی خودم

اسرار زندگی خودم



کــاش مــی دانستی

لحظه هایم

بـی تو تنهاست . . . 


تاريخ دوشنبه 13 خرداد1392سـاعت 1:58 بعد از ظهر نويسنده دریا جونی♦

شايد آرامتر ميشدم فقط و فقط...اگر ميفهميدی...

شعرهايم،به همين راحتي که ميخوانی نــــوشته نشده اند





بعضــــــی ها گـــریه نمی کنند !

اما….

از چشـــــم هایشان معـلـوم است که

اشکــــی به بــزرگی یــک سـکــــوت ،

گــــوشه چشـمـشان به کمیــــــن نشــستـه...

تاريخ جمعه 27 اردیبهشت1392سـاعت 12:55 بعد از ظهر نويسنده دریا جونی♦

هیس...آرام تر باشید.....

عشقم در آغوش کسی خوابیده است.

                                                                                             

 


 

تاريخ دوشنبه 16 اردیبهشت1392سـاعت 8:34 بعد از ظهر نويسنده دریا جونی♦

هی فلانی!


دیگر هوای برگرداندنت را ندارم…


 هرجا که دلت میخواهد برو…


 فقط آرزو میکنم


 وقتی دوباره هوای من به سرت زد، آنقدر آسمان دلت بگیرد که با هزار شب گریه چشمانت،


 باز هم آرام نگیری…


 و اما من…


 بر نمیگردم که هیچ!


 عطر تنم را هم از کوچه های پشت سرم جمع میکنم،


 که نتوانی لم دهی روی مبل های راحتی،با خاطراتم قدم بزنی!



تاريخ شنبه 7 اردیبهشت1392سـاعت 8:32 بعد از ظهر نويسنده دریا جونی♦

گاهی حرفی نمیزنم تا سکوت باشد بین من و تو و قلب مهربانت

خیره به چشمان تو ، پلک نمیزنم تا لحظه ای از دست نرود تصویر نگاه زیبای تو

دستم درون دستهایت ، یک لحظه رها نمیشود تا نرود حتی یک ذره از گرمای دستان تو

وقتی مرا محکم در آغوشت می فشاری ، بی خیال همه چیز می شوم، نه میدانم زمان چگونه

 میگذرد و نه میدانم دنیا در چه حالیست...

فقط میدانم حالم از این بهتر نمیشود ، دنیای من از این عاشقانه تر نمیشود

تاريخ چهارشنبه 4 اردیبهشت1392سـاعت 12:27 بعد از ظهر نويسنده دریا جونی♦

 
 
هرگز از من مخواه که تو را فراموش کنم که من در هوای تو و برای تو نفس
 
میکشم.چشمان ابری ام زیر سایه آن درختی که تو را دیدم بارها باریدند و به
 
امید دیدارت هر روز صبح با تمنا کوچه پس کوچه ها را به نظاره
 
نشستند.شاید نشانی از تو بیابند.ای کاش دوباره بی خبر یک روز برای دیدنم
 
بیایی،من به انتظار دیدارت همیشه چشم به راه خواهم ماند

 

 
اگر مي دانستي كه چقدر دلتنگ تو هستم درجه ي
 
ديوانگي ام را به چشم خود مي ديدي

تاريخ یکشنبه 4 فروردین1392سـاعت 11:28 قبل از ظهر نويسنده دریا جونی♦

 
 
مـــن برای تنهــــــــــــــــا نبـودن
 
 آدمهای زیادی دور و برم دارم
 
 آن چیزی که ندارم کسی برای " بـا هــــــــــــــــم بـودن " است
 
تاريخ سه شنبه 22 اسفند1391سـاعت 3:54 بعد از ظهر نويسنده دریا جونی♦

 

 دوستت دارم ...

 
در تمام روزهای عاشقی که گذشت ،
حتی یک لحظه از آن روزها نیز از یادم نرفت
با اینکه قلبم بارها شکست
اما دلم باز هم به پای تو نشست
به هیچکسی دل نبست
با خودش عهد بست ، که این عشق اول و آخر است ،
همین و بس!
روزهای شیرین زندگی ام با تو
آرامش ، این تنها چیزیست که خواسته ام از تو
صداقت ، این تنها کلامیست که انتظار دارم از تو
حرف از وفاداری نمیزنم ، در عشق بی وفایی معنا ندارد
تو همیشه وفادار بمان
 و ببین که قلبم جز به عشق تو نفس کشیدن دیگر کاری ندارد
نه عزیزم دیگر هیچ راهی ندارد
اینکه قلبم عاشق تو است و دیگر هیچ سرپناهی جز تو ندارد
اگر روزی بی تو باشم ، میخواهم که دنیا نباشد
اگر قرار باشد زنده باشم ، نمیخواهم هیچکسی جز تو در قلبم باشد
تو چه کردی با دل من
این نیست حال و هوای گذشته های دور من
اینک حس میکنم تویی زندگی من
گرتو نباشی نیست نفسی برای زنده ماندن من
یک جمله باقی مانده که ناتمام نماند شعر من
خیلی دوستت دارم عشق من

 

 

تولدش مبارک

 

تاريخ شنبه 14 بهمن1391سـاعت 10:12 بعد از ظهر نويسنده دریا جونی♦

 
پیشانی ام ...

چسبیدن به سینــه ات را میخواهد..

و چشم هایم خیس کردن پیراهنت را...

عجب بغض پرتوقعی دارم...

مــن امروز ..
تاريخ دوشنبه 2 بهمن1391سـاعت 12:36 بعد از ظهر نويسنده دریا جونی♦

 

خيلي سخته اونكه ديروز واسش يه رويا بودي

يادش رفته كه واسش تو تموم دنيا بودي

 

تاريخ جمعه 29 دی1391سـاعت 6:30 بعد از ظهر نويسنده دریا جونی♦
яima